بابا صفرى
7
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
شاهسون بوده و در دوران حياتش تا توانسته ساكنان روستاها را چاپيده آنها را از هستى ساقط كرده بود ! او هنگام مرگ وصيت كرده است كه فرزندانش جنازهء او را بدان قريهها ببرند و از دهنشينان براى او استحلال كنند . كسان او براى عمل به وصيت ، با جمع كثيرى از سواران طايفه ، همراه تابوت بروستاها روى ميآورند و مثل لشگر قاهرى ، ضمن تحميل خورد و خوراك خود و چهارپايان بر مردم ، با ارعاب و تهديد براى قنبربيگ « حليّت » ميخواهند و ضرب المثل « مرده بلا ، زنده بلا قنبربيگ » را بيادگار ميگذارند . بايد گفت كه در بين خوانين شاهسون مردان مهربان و انساندوست و كريم نيز زياد بوده است و كنون نيز خاطرهء نيك بعضى از آنان در جامعهء اردبيل باقى است . بارى چنان كه ديديم پس از كودتا ارتش ايران بفرماندهى امير لشگر طهماسبى بساط آنها را درهم چيد و با جمعآورى اسلحه بدان وضع با بسامان پايان داد و سران بعضى از آنها را در اردبيل بدار كشيد « 1 » و چنان امنيتى بوجود آورد كه بقول سالخوردگان اگر طفل هفت سالهاى افسار شترى را با بار طلا و جواهر بر دست گرفته بهر نقطهاى از اردبيل حركت ميكرد از هرگونه تعرض و دستبردى مصون بود . طبيعى است وقتى در بيابانها و نقاط دور دست چنين امنيتى باشد در داخل شهر نيز مردم ايمنى داشتند و از چپاول و غارت در امان بودند . اين امنيت تا مدتى بعد از سوم شهريور 1320 نيز دوام داشت و بعد از آن كمكم تزلزلى در اركان آن مشهود گرديد . داستان سجل احوال و نظام وظيفه : سجل احوال كه امروز بدان شناسنامه ميگويند از قديم الايام در ايران ما معمول نبود و اصولا دفتر و پروندهاى از حيث
--> ( 1 ) - ميرزا هلال نامى از اهالى خلخال كه طبع شعر داشته سركوبى عشاير و بدار آويخته شدن « سوزى » خان و « حسينعلى » خان پولادلو را در ابياتى بدين ترتيب آورده است : قضاى را كه ز تقدير فكر ديگر شد * باردبيل ورود امير لشگر شد بريخت خاك مصيبت فلك بسر ز جفا * دو نوجوان هنرمند خاك بستر شد امير سبز على خان و دگر حسينعلى خان * ز قتلشان همه طايف شكسته شهپر شد هزار و سيصد و چل يك ز هجرت نبوى * هلال گفت بتاريخ ثبت دفتر شد